بدرود کتایون!
آزادزنی از نژاد آزادزنان بختیاری که جان از خورشید گرفته بود و در دامان روشنای بیدریغ آن درس مهر و امید آموخته بود، از میان ما رفت
خبر رفتنش سنگین بود. انگار چراغ خانهای خاموش شد، چراغی که سالها خستگان را به روشنایی امید میداد. همراه و همدل رفته بود و دوستدارانش را به غمِ نداشتناش سپرده بود. کتایون را میگوییم، دختری از نژاد آزادزنان بختیاری. او سرچشمهٔ مهر بود و عطوفت. او جان از خورشید گرفته بود و در دامان روشنای بیدریغ آن درس انسانیت و مهربانی آموخته بود.
زندگی پرفراز و نشیب کتایون را می شود به سه بخش اصلی تقسیم کرد: زندگی در ایران، زندگی در باکو،و زندگی در آلمان.
او فرزند خانوادهای از ایل بختیاری بود که در سال ۱۳۳۲ در محلهٔ نفتون شهر مسجدسلیمان بهدنیا آمد. بنا بهروایت نزدیکانش، پدر کتایون آدمی گشادهرو و گشادهدست ،همراه و همگام آدمهای نیازمند بود و کتایون گشادهدستی، مهربانی، عطوفت، و انساندوستی را از او آموخته بود و خود تا آخرین روزهای زندگی با این خصایل انسانی و مهر بیپایان به ایران و مردمانش زندگی کرد.
“سیما”، خواهر کوچکتر کتایون، در متنی که در رثای او نوشته بود و روز خاکسپاری در مراسم خواهر خواندچنین میگوید: “ما اینجا فقط برای بدرقهٔ یک انسان نیامدهایم، بلکه برای ایستادن در برابر روایتی از زندگی گرد آمدهایم که ریشه در تاریخ، در اسطوره، و در تجربهٔ مشترک ما دارد. روایتی که در وجود کتایون شکل گرفت، زیست، و امروز به ما سپرده شده است. ما، نسلی که هرکدام بهشکلی از سرزمینمان جدا افتادهایم با خود نه فقط خاطرات، بلکه زخمی مشترک و امیدی که هرگز بهطورکامل خاموش نشد را حمل کردهایم و کتایون در یکی از روشنترین چهرههای امیدآفرین این مسیر بود. کتایون را اگر در امتداد یک روایت کهن ببینیم باید به زمانی برگردیم که انسان هنوز جهان را با زبان اسطوره میفهمید، زمانی که برای توضیح زندگی به چهرهٔ زن پناه میبرد و در فرهنگ ایران ایزدبانوانی چون آناهیتا نماد آب، زایش، و پاکی بودند و در کنار او سپندارمذ قرار داشت که مظهر زمین، بردباری، و آن پایداری خاموش بود که همه چیز بر آن استوار است.”
سپس ایشان به بیانی شيوا به این مسئله می پردازد که چگونه الههها و ایزدبانوها کمکم به حاشیه رانده شدند و جامعه به طرف مردسالاری رفت. بعد اینگونه ادامه میدهد: “این نوعی نامرئیسازیِ بیصدا بود که نه فقط در فرهنگ ایران، بلکه در بسیاری از فرهنگها تکرار شد. جایی که الههها در اسطورهها باقی ماندند اما زنان در زندگی واقعی از آن جایگاه جدا شدند. کتایون در دل همین گسست تاریخی بهدنیا آمد. در فرهنگی بختیاری که هنوز نشانههایی از آن نگاه کهن را در خود حفظ کرده بود، فرهنگی که در آن زن نه در حاشیه، بلکه ستون زندگی و شریک سختی در کوچ و در پیوندی عمیق با طبیعت، با آب و باد و باران و آفتاب که برایش نه زیباییهای گذرا بلکه بخشی از معنای زندگی بودند.”
کتایون انسانی مردم دوست بود و زندگی خود را در ارتباط با انسانها معنا میکرد. چنانچه بعد از دیپلم متوسطه چون تایپ انگلیسی بلد بود، در مقام منشی رئیس فرودگاه بینالمللی آبادان کار میکرد و حقوق خوبی هم میگرفت. اما چندی نگذشت که استعفا داد و به دانشسرای تربیت معلم رفت تا در مقام آموزگار ارتباط بیشتری با بچهها و طبعاً خانوادههایشان داشته باشد. پیش از انقلاب کتایون فعالیت سیاسی اش را ابتدا با سازمان فدائیان خلق ایران آغاز و بعد از مدت کوتاهی به حزب تودهٔ ایران پیوست و در این فعالیتها با همسرش که او نیز آموزگار و از سمپاتهای حزب تودهٔ ایران بود آشنا شد، دوستیای که به ازدواج آنان منجر شد.
بعد از پیروزی انقلاب در کنار شغل آموزگاری به فعالیتهای مردمی در”تشکیلات زنان” که تا آن زمان شعبهای در رامهرمز نداشت روی آورد و با کمک چند زن دیگر ساکن منطقه آن را سامان داد و فعال کرد. بهدلیل این فعاليتها در سال ۵۸ او و همسرش از آموزش و پرورش رامهرمز بهاجبار به استان مازندران و شهر ساری تبعید شدند تا مسئولان محلی آموزش و پرورش از فعالیتهای مردمی کتایون و همسرش که خوشایند شان نبود، آسوده شوند. اما درمحل جدید نیز دوباره فعاليتهای مردمیشان را از سر گرفتند که مورد استقبال و حمایت خانوادههای محروم دانشآموزان قرار گرفت، فعالیتهایی که بعد از یورش دوم به حزب تودهٔ ایران (۷ اردیبهشتماه ۱۳۶۲) سبب دستگیری همسرش درشهر ساری گردید و خودش نیز تحت تعقیب نیروهای امنیتی رژیم جمهوری اسلامی قرار گرفت.
این پیگرد امنیتی موجب شد که کمی بعد تصمیم بگیرد با دختر خردسالش ایران را ترک کند. او با هزار مشقت از مرز گذشت و خود را به باکو رساند. رفیقی که خود نیز از مهاجران در باکو بود (سال ۶۴) و همانجا با کتایون آشنا شده بود این چنین او را بهیاد میآوَرَد: “با کتایون اولین بار با نام مستعار ٬زهرا٬در باکو آشنا شدم. زنی پرشور و رفیقی آماده کمک به دیگران. با اینکه خود نیز از مهاجرین جدید در باکو بود، اما تلاش میکرد با همراهی با دفتر حزب تودهٔ ایران در باکو و رفقای فرقه دمکرات آذربایجان در برگزاری انواع برنامههای فرهنگی و غیره کمک موثری در جمع پناهندگان تازه وارد آن جا باشد. کتایون با انرژی و شوری فراوان ادامهٔ فعالیتهای مردمیاش را این بار بهشکلی دیگر در باکو ادامه میداد. او حتی برای دختران جوانی که بدون همراهی خانوادهشان به مهاجرت ناخواسته روی آورده بودند بسان مادری دلسوز و تکیهگاهی مهربان بود. او با اشتیاق فراوان از همان ابتدا یکی از این دحتران جوان را در آپارتمان کوچک خود در باکو جای داد و در واقع او در باکو صاحب دو دختر شده بود.”
کتایون درعینحال از یاران و همراهان اولیهٔ زنان تلاشگر تودهای که مهاجران جدید باکو را تشکیل میدادند برای تدارک چاپ و انتشار بولتنی برای هواداران “تشکیلات دمکراتیک زنان ایران” بود. این نشریه که در رابطه با مسایل زنان و کودکان و زندان ها در ایران خبر، گزارش، و تحلیل مینوشت بهکمک رفقای فرقه چاپ و تکثیر می شد.
یک بار بهخاطر بیماریای مربوط به مویرگهای مغز که کتایون از کودکی به آن مبتلا بود در بیمارستان مجهزی در مسکو بستری شد و معاینات دقیقی در آن جا در مورد بیماریاش انجام گرفت که درنهایت بهدلیل حساس بودن منطقه مغزی دکترها ترجیح داده بودند عمل جراحی صورت نگیرد، بلکه با دارو آن را در کنترل داشته باشد. بیماری که تا آخر عمر با او همراه بود و این اواخر شدیداً توان او را مختل کرده بود.
کتایون زمانی که خانواده اش به آلمان آمده بودند، دست به مهاجرت دوم زد و با فرزندش به آلمان آمد و ساکن شهر کلن گردید. کمی بعد همسرش نیز پس از آزادی از زندان رژیم جمهوری اسلامی در آلمان به آنان پیوست. در مهاجرت دوم نیز کتایون در فعالیت های مردمی همچنان سر از پا نمی شناخت و با وجود مشکل سلامتی، بهشکلهایی مختلف از جمله در انجمنهای زنان و در کارهای فرهنگی بهفعالیت میپرداخت چندان که مورد احترام گرایشهای گوناگون سیاسی در شهر کلن قرار گرفت. کتایون از اولین همراهان نشریه “ما زنان” بود (نشریهای که عمدتاً مطالبش در رابطه با مسایل زنان و کودکان و حقوق بشر بود و هماکنون نیز بهصورت دیجیتال منتشر میشود) و در چاپ و توزیع این نشریه کوشش فراوان میکرد.
کتایون از آن آدمهایی بود که تبعید ناخواسته و غربت نیز نتوانست مهربانی را از دلش بگیرد. سالها دور از وطن زندگی کرد، با رنج مهاجرت، با دلتنگی، با بار خاطرات و مسئولیت بزرگ زندگی فرزندش و انسانهای نیازمند کمک درِ خانهاش به روی همه باز بود، هر کسی با هر عقیده و گرایش سیاسی و غیرسیاسی.
نسلی از ما خاطرهٔ لبخندِ آرامِ او، دستهای بخشندهاش، و مهربانی بیچشمداشتش را فراموش نخواهد کرد. او فقط یک دوست یا همراه سیاسی نبود، انسانی بود شریف که در روزگارِ سخت هم انسان ماند.
کتایون زندگی را پاس می داشت و علیه هر گونه جنگ و آتشافروزیها از نوعی بود که این روزها توسط قدرتهای امپریالیستی و همدستان جنایتکارشان تشدید شده است. او دلش از کشتار انسانها، همچون دیگران، غمزده میشد و سخت بهدرد میآمد. چه در ایران ما و چه در جهانی که کودکان و زنان و غیرنظامیان اولین قربانیان جنگهای خانمانسوز هستند. حتی بیماریای که سالها با آن دستوپنجه نرم میکرد نتوانسته بود اندیشه و احساسات قلب مهربانش را فقط بهدرد لاعلاج خویش منحصر سازد، بهگونهای که بهگفتهٔ عزیزانش آن شبی که اولین بار خبر و گزارشهای جنگ و بمبارانها و کشتار کودکان بیگناه میهن توسط آمریکا و اسراییل جنایتکار را شنید “چیزی را در درونش شکست” و بهگفته دختر دلبندش، اخبار کشتار مردم بیگناه میهن در هفتهٔ اول جنگ چهل روزه در تشدید اضطراب و درنتیجه مرگ ناگهانیاش بیتأثیر نبود.
امروز او از میان ما رفته است، اما حضورش در دل کسانی که دوستش داشتند باقی خواهد ماند. در خاطرهٔ شبهای گفتوگو، در گرمای سفرهای که در کنارش برای همه جا داشت و در مهری که بیهیاهوتقسیم میکرد.
یاد عزیزش گرامی باد!
۱۳ خرداد ۱۴۰۵

